تبليغاتX
جايي براي گم شدن

جايي براي گم شدن

شاعر نوشته های یک دست

 

حوصله ی خودم رو هم ندارم اونم با یه عالمه غلط املایی و هزارتا حرف جور وا جور ! می خوام یه کم برم بمیرم شاید حالم خوب تر خراب شه که امید وارم بشه و یه ذره مجال لام تا کام حرف زدن پیدا نکنم و از اشکی که دم مشکم مست افتاده استفاده کنم و فکر کنم که شاید منم هستم و باشم و دوره کنم خودم رو حول محور غریب ایکس ها که ماتریکس رو ببینم و سرگیجم دور خودش گیج بره و اون وقت من و تو و نون و پنیر و سبزی واقعا چه قدر باید ارزید یا فرمایشی نداری که هنوز دس دسی صداش می آد .

می خوام برم چند روزی واسه خودم بمیرم و ... 

 

با هرچه رود نام تو را می توان سرود

رفتم برای صالح باقی  .

چون :

حاشا که هرگز از مرگ نهراسیده ام

میرم و بر می گردم .

 

+نوشته شده در Sat 24 Oct 2009ساعتتوسط اسماعيل | |

 

 

دس دسی صداش میاد

صدای کفش پاش میاد

 

همین !

+نوشته شده در Thu 15 Oct 2009ساعتتوسط اسماعيل | |

 

در شبانی تیره و تاریک

در عبور خسته ی تکرار

لحظه ای جا مانده تا تردید

راه دوری رفته تا اندوه .

اشک های آسمان خیس

شد گواه راه دود اندود .

 

 

+نوشته شده در Sat 26 Sep 2009ساعتتوسط اسماعيل | |

 

 

تا دره های بلند

به کابوس داسی

در دست یاران .

و جان نیمه جان سلاخی می شود

به کندی چاقوی ابراهیم

تا تاب

طعم تند طناب باشد

به مو های آویخته و

رگ های بریده .

 

 

+نوشته شده در Fri 4 Sep 2009ساعتتوسط اسماعيل | |

 

و روزی خواهد رسید

که من

زیر خاکستر کوهی از سیگار

دفن خواهم شد .

+نوشته شده در Tue 18 Aug 2009ساعتتوسط اسماعيل | |

 

راه

مه گرفته

از پشت شیشه ها .

تا نجوای گام های دور

دست بکشد

بر نفس های وا مانده

بر پنجره !

 

 

+نوشته شده در Wed 12 Aug 2009ساعتتوسط اسماعيل | |

 

 

من تاب بازی می کنم و  

تو طناب را محکم !

من نغمه های شور انگیز می خوانم و

تو طناب را محکم !

من درخت را تکان می دهم و

تو گره شاخه را محکم تر !

من سُر می خورم و

طناب محکم تر !

و چار پایه شکسته روی زمین

و من تاب می خورم .

 

 

+نوشته شده در Fri 7 Aug 2009ساعتتوسط اسماعيل | |

 

تمامت تکرای ی تقویم

کابوس شوم تولدی ست

به کام مرگی دیگر گون !

که انجامش را

تصویر موربی باید

بر خود .

بسان ایستایی سروی

زیر تیغ تبر !

 

 

 

+نوشته شده در Sat 1 Aug 2009ساعتتوسط اسماعيل | |

 

 

زمین

دیروز غروب

بود

که خورشید

نه !

ماه

خورشید را قورت داد و

سماور خانه

روی گاز قل قل می کرد .

و من دلم چای می خواست

که بنویسم

اتاق

آنقدر تنها بود

که دیوار ها

تو را صدا می کردند

و زمان

مبهوط فلسفه بود

که دخترک قالی باف

رج می زد

تا خوش صدای دلش را

به پود های رنگی

و جعبه ی مداد رنگی من

سال ها بود

که خالی تر از گنجه ی مادر بزرگ

بی احساس مانده بود .

و من کاریکلماتوری از خود

ترسیم کردم

وقتی که دوچرخه ام

دنبال چرخ های کمکی می گشت

تا زمین نخورم !

و حالا هی دور می خورم

در گود کوچک ذهنم

که

ترانه ای کوچکتر از آن ترانه های کوچک

برایت بنویسم

و بعد قایق کوچک کاغذی را

در جوی پر فراز و نشیب حدث

بگذارم و

کلاه روزنامه ای سر کنم و

دنبال روزهای

کوچکتر از هفت سالگی ام بدوم

که مادربزرگ بود و

باران بود و

مثل همیشه تو نبودی !

که من کوچکتر بودم

از خواب عقاقی های تاب خورده

به پای پیچک کوچک

که سهم درخت انجیر را

خورده بود !

که تو ترانه ای

بهانه ای برای رود

و در زمین خوب

ما با هم

حالا

همین اکنون

از کنار آن درخت همیشه

رد می شویم و

خمیازه مان را قورت می دهیم

که نگوییم

او را می شناختیم !

پس ما عابران سال های خسته

با هم خواب های طلایی را

به دریا می ریزیم

که دریا خوب است

اما تازه فهمیدم

که در کویر هم می شود غرق شد

بسان یک غریق بی نجات

حل شد

تا سهم کوچکی باشیم

برای شاعر ! .....

هنوزم دلم چای می خواهد

که بنویسم !

کتری هنوز دارد روی گاز قل قل می کند و ...

چه جاجیم قشنگی خریده ای

برای روزهای آن تقویم

که فکر می کنی !

حالا ما با هم

همین کنار پرسه های خوب در جنوب

تاب می خوریم

روی همان طناب

که بسته بودیم به درخت

در هفت سالگی

وقت خوب کوچ

فصل زیبایی ییلاق !

 

 

+نوشته شده در Sat 25 Jul 2009ساعتتوسط اسماعيل | |

 

 

وقتی که زندگی

ترتیب تربیت شانه ها ست

عشق

بر ملحفه های سپید

آرام

نشسته !

آنگاه هرزگی

تا التماس

رخت های پشیمان خفته بر زمین

روی سینه های بادام تلخ

در هبوط بند رخت

خاک

می خورد

به اعتبار شانه های لرزان !

 

+نوشته شده در Tue 21 Jul 2009ساعتتوسط اسماعيل | |